____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه ²³
با این حرفش حسابی جا خوردم و یکم لحنمو عوض کردم
-کوک مسخره بازی بسه بیا بریم داخل خیلی مستی
اونم انگار جدی، عصبانی یا نمیدونم شاید هم نارحت شده بود
خودش یکم کمکم کرد و آروم سمت اتاقش رفتیم
-هییششش
آروم بیدار میشن
+تو چرا بیدار شدی؟
به من اهمیت میدادی؟
یا چون نگرانم شده بودی خوابت نبرده بود؟
-به خیالپردازی ادامه بده
خوابم نمیبرد بعدم الان همه فکر میکنن تو، توی اتاقت خوابی
+ههه
چقدر همه بهم اهمیت میدن (بغض)
این حرفش بغض عجیبی توش بود
که قلبمو فشرد
بالاخره با یه بدبختی از پلهها بالا رفتیم و رفتیم تو اتاقش
اونم افتاد رو تختش
-آخیشششش
کمرم شکست
+ملسییی
خندم گرفت و گفتم
-اینقدر خوشحالی؟
+نه ناراحتم
-چرا؟
+بیخیال دیگه برو اتاقتتت
-ایششش باشه بابا رفتم
خواستم از اتاق برم بیرون که دیدم هنوز کفشاش پاشه و کت چرمش تنشه
دلم براش سوخت خواستم براش درشون بیارم
-ایشش صبح بیدار شه خیس عرق میشه(آروم زیر لب)
به سمتش رفتم و کفشاشو در آوردم
بعدم کتشو
دستم به پوست گردنش خورد و متوجه شدم که حسابی داغ شده
سریع دستمو روی پیشونیش گذاشتم و دیدم بلههه
تب کرده
آخه کی تو این سگ گرما مریض میشههه
به حدی عرق کرده بود که پیرهنش خیس شده بود
سریع رفتم طبقه پایین و چندتا قرص و آب برداشتم
یه پارچه رو هم خیس کردم و برداشتم سمت اتاقش پاتند کردم
-هیی کوک باید این قرصو بخوری(آروم و مهربون)
+هومم
-تو رو خدا پاشو کوک
دستمو پشت کمرش گرفتم و سعی کردم یکم سرشو بالا بیارم تا قرصو بخوره
-بیا اینو بخور
قرصو خورد و دوباره افتاد روی تخت و چشماشو بست
تقریبا 15 ساعتی اونجا بودم و سرمو گذاشته بودم کنار تختش که صدای ناله کردنش بلند شد
زیر لب یه چیزایی میگفت:
+نزننن
درد داره(بغض و ترس)
-هی چیزی نیست
+نکن خواهش میکنمم
لطفا درد داره(چشماش خیس اشک میشه و با بغض میگه)
به شونش زدم و گفتم:
-هی کوک چیزی نیست من پیشتم فقط یه خوابه
+هییی هومم
همش زیر لب زمزمه هایی از ترس میکرد واقعا به خاطر این حالش بغضم گرفته بود
دلم میخواست برم اتاقم اما نمیتونستم
نمیتونستم تو این تنهایی ولش کنم
باورم نمیشد همیشه اون پسر کلهخر و قوی همیشگی اینطوری داغون باشه
همینطور نوازش وار دستمو توی موهاش فرو میبردم و نازشون میکردم تا شاید کمی آروم بشه
از قبل حسابی عرق کرده بود و الان با این خواباش هم صد برابر شده بودم
با خودم گفتم که بهتره پیرهنشو در بیارم
-هیی کوک چیزی نیست آروم باششش میخوام پیرهنتو در بیارم
آروم دکمههاشو باز کردم و با چیزی که دیدم شوکه شدم
......
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
با این حرفش حسابی جا خوردم و یکم لحنمو عوض کردم
-کوک مسخره بازی بسه بیا بریم داخل خیلی مستی
اونم انگار جدی، عصبانی یا نمیدونم شاید هم نارحت شده بود
خودش یکم کمکم کرد و آروم سمت اتاقش رفتیم
-هییششش
آروم بیدار میشن
+تو چرا بیدار شدی؟
به من اهمیت میدادی؟
یا چون نگرانم شده بودی خوابت نبرده بود؟
-به خیالپردازی ادامه بده
خوابم نمیبرد بعدم الان همه فکر میکنن تو، توی اتاقت خوابی
+ههه
چقدر همه بهم اهمیت میدن (بغض)
این حرفش بغض عجیبی توش بود
که قلبمو فشرد
بالاخره با یه بدبختی از پلهها بالا رفتیم و رفتیم تو اتاقش
اونم افتاد رو تختش
-آخیشششش
کمرم شکست
+ملسییی
خندم گرفت و گفتم
-اینقدر خوشحالی؟
+نه ناراحتم
-چرا؟
+بیخیال دیگه برو اتاقتتت
-ایششش باشه بابا رفتم
خواستم از اتاق برم بیرون که دیدم هنوز کفشاش پاشه و کت چرمش تنشه
دلم براش سوخت خواستم براش درشون بیارم
-ایشش صبح بیدار شه خیس عرق میشه(آروم زیر لب)
به سمتش رفتم و کفشاشو در آوردم
بعدم کتشو
دستم به پوست گردنش خورد و متوجه شدم که حسابی داغ شده
سریع دستمو روی پیشونیش گذاشتم و دیدم بلههه
تب کرده
آخه کی تو این سگ گرما مریض میشههه
به حدی عرق کرده بود که پیرهنش خیس شده بود
سریع رفتم طبقه پایین و چندتا قرص و آب برداشتم
یه پارچه رو هم خیس کردم و برداشتم سمت اتاقش پاتند کردم
-هیی کوک باید این قرصو بخوری(آروم و مهربون)
+هومم
-تو رو خدا پاشو کوک
دستمو پشت کمرش گرفتم و سعی کردم یکم سرشو بالا بیارم تا قرصو بخوره
-بیا اینو بخور
قرصو خورد و دوباره افتاد روی تخت و چشماشو بست
تقریبا 15 ساعتی اونجا بودم و سرمو گذاشته بودم کنار تختش که صدای ناله کردنش بلند شد
زیر لب یه چیزایی میگفت:
+نزننن
درد داره(بغض و ترس)
-هی چیزی نیست
+نکن خواهش میکنمم
لطفا درد داره(چشماش خیس اشک میشه و با بغض میگه)
به شونش زدم و گفتم:
-هی کوک چیزی نیست من پیشتم فقط یه خوابه
+هییی هومم
همش زیر لب زمزمه هایی از ترس میکرد واقعا به خاطر این حالش بغضم گرفته بود
دلم میخواست برم اتاقم اما نمیتونستم
نمیتونستم تو این تنهایی ولش کنم
باورم نمیشد همیشه اون پسر کلهخر و قوی همیشگی اینطوری داغون باشه
همینطور نوازش وار دستمو توی موهاش فرو میبردم و نازشون میکردم تا شاید کمی آروم بشه
از قبل حسابی عرق کرده بود و الان با این خواباش هم صد برابر شده بودم
با خودم گفتم که بهتره پیرهنشو در بیارم
-هیی کوک چیزی نیست آروم باششش میخوام پیرهنتو در بیارم
آروم دکمههاشو باز کردم و با چیزی که دیدم شوکه شدم
......
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۷.۰k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط